تبليغاتX
××× shab zende dar ×××

××× shab zende dar ×××

...


گودال قتلگاه ....گل و بوی پیرهن در جستجوی یوسف زیبای بی کفن   پیداست آه ! منظری از ماه چاک چاک خورشید رنگ باخته وتکه ...تکه ...تن   افتاده است پیکر خورشید و می برد گرگی، عبا و پیرهن سرخ آن بدن   گفتند : رستخیز عظیمی ست کربلا نه .....رستخیز گوشه ای از نی نوای زن   تاریک می شود همه جا .... بی کس و غریب سخت است هم علی شدن و هم حسن شدن   ای ماه سرخ سر بزن از روی نیزه ها ای چاک چاک ماه ! کجایی حسین من !؟   قرآن بخوان که بشنوم آوای هفت بند ای آیه مقطعه با آن لب و دهن ! ******* قرآن بخوان که بشنوم آوای هفت بند ای آیه مقطعه با آن لب و دهن ! ******* افتاده عکس ماه در آب و زنی غریب در جستجوی یوسف زیبای بی کفن  
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 15:53  توسط محدثه  | 

حکایت: شما نجار زندگی خود هستید!!!

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آری ، درست است .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.

مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 0:39  توسط محدثه  | 

داستان آموزنده " چنگیز خان مغول و شاهین "

 

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند.

همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را

روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود،

چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

 

اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند.

چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف

روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید.

گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد،

تا اینکه ? معجزه! ? رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.

خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را

که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید،

اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند،

شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت.
چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود.
خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت.

دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:

یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.

و بر بال دیگرش نوشتند:

هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 0:18  توسط محدثه  | 

حکایت جالب و شنیدنی: هیچ گاه امید کسی را نا امید نکن...

ابوریحان بیرونی در خانه یکی از بزرگان نیشابور میهمان بود از هشتی ورودی خانه ، صدای او را می شنید که در حال نصیحت و اندرز است .

مردی به دوست ابوریحان می گفت هر روز نقشی بر دکان خود افزون کنم و گلدانی خوشبوتر از پیش در پیشگاهش بگذارم بلکه عشقم از آن گذرد و به زندگیم باز آید . و دوست ابوریحان او را نصیحت کرده که عمر کوتاست و عقل تعلل را درست نمی داند آن زن اگر تو را می خواست حتما پس از سالها باز می گشت پس یقین دان دل در گروی مردی دیگر دارد و تو باید به فکر آینده خویش باشی .
سه روز بعد ابوریحان داشت از دوستش خداحافظی می کرد که خبر آوردند همان کسی که نصیحتش نمودید بر بستر مرگ فتاده و سه روز است هیچ نخورده .
میزبان ابوریحان قصد لباس کرد برای دیدار آن مرد ، ابوریحان دستش را گرفت و گفت نفسی که سردی را بر گرمای امید می دمد مرگ را به بالینش فرستاده . میزبان سر خم نمود . ابوریحان بدیدار آن مرد رفته و چنان گرمای امیدی به او بخشید که آن مرد دوباره آب نوشید . ارد بزرگ اندیشمند برجسته می گوید : هیچگاه امید کسی را نا امید نکن، شاید امید تنها دارایی او باشد .
می گویند : چند روز دیگر هم ابوریحان در نیشابور بماند و روزی که آن شهر را ترک می کرد آن مرد با همسر بازگشته خویش او را اشک ریزان بدرقه می کردند .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 23:53  توسط محدثه  | 

Persian Gulf or Arabian Gulf

همه میدونیم که 100% Persian Gulf!!!!!!!!!

خانم ها و آقایون...

 توجه... توجه...

اگه خلیج همیشه فارس ایرانو دوست دارین

برای حمایت از اسم خلیج همیشه فارس در اینترنت رو سایت زیر کلیک کنید و سپس رای دهید

 http://www.persianorarabiangulf.com/

 حتما کلیک کنید...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 12:0  توسط محدثه  | 

چرا عاشق نباشم؟!!!...

من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد...

نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد...

من که می دانم که تا سرگرم بزم و مستی ام...

مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد...

پس چرا عاشق نباشم؟!!!...

  من که می دانم به دنیا اعتباری نیست. نیست...

بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست. نیست...

من که می دانم اجل نا خواسته و بیدادگر...

سر زده می آید و راه فراری نیست. نیست...

پس چرا عاشق نباشم؟!!!...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 14:13  توسط محدثه  | 

نفس های آخر...

نفس های آخر یک بیمار در انتظار قلبی کوچک با آرزوهای بزرگ...

 .

 .

اينک خسته تر از پروانه ، سالهاست گرد روياهاي سرخ باغچه خويش پر مي زنم و هنوز غربت تلخ هميشه را مزه مزه مي کنم . من خسته ام و حاجتي به تائيد هيچ پروانه اي نيست ، کافي است دکمه پيراهن پريروزم را باز کني تا پاره پاره هاي عريان عصر هزار پروانه را به سوگ بنشيني.

خسته ام و به انتظار فردایی که شاید هرگز نباشد و نیاید نشسته ام .

غمگین و تنها ...

از غم نفس هایی که به شماره افتاده است و چهرهء مادری که خسته است ... و کودک اش را می بیند که هر چند دیگر کوچک نیست اما ناتوان تر از دیروز های دور در گوشه ای افتاده است و نفس های آخر را می کشد.

و  آیا به راستی تو با خود می اندیشی کسی پیدا می شود که مرهم دردهای من باشد؟

که خدا را بداند و درد را بشناسد؟

که رفتنی ست و خواهان ماندن است؟

.

به نظرتون اون الان انتظار چه چیزی رو میکشه؟!؟!؟!؟!؟!؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 23:45  توسط محدثه  | 

بیا دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 16:11  توسط محدثه  | 

هر زني زيباست

پسرکي از مادرش پرسيد: مادر چرا گريه مي کني؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمي دانم عزيزم،
نمي دانم.
پسرک نزد پدرش رفت و گفت: بابا، چرا مامان هميشه گريه مي کند؟
او چه مي خواهد؟
پدرش تنها دليلي که به ذهنش مي رسيد، اين بود: همه زنها گريه
مي کنند، بي هيچ دليلي!
پسرک بزرگ شد ولي هنوز از اينکه زنها خيلي راحت به گريه
 مي افتند، متعجب بود.
يک بار در خواب ديد که دارد با خدا صحبت مي کند،
 از خدا پرسيد: خدايا، چرا زنها اين همه گريه مي کنند؟
 
خدا جواب داد: من زن را به شکل ويژه اي آفريده ام،
 
به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل کند،
 
به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل کند،
 
به دستهايش قدرتي داده ام که حتي اگر تمام کسانش دست از کار
 بکشند، او به کار ادامه دهد.
 
به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد،
 حتي اگر او را هزاران بار اذيت کنند.
 
به او قلبي داده ام تا همسرش رادوست بدارد، از خطاهاي او بگذرد
 و همواره در کنار او باشد.
 
و به او اشکي داده ام تا هر هنگام که خواست، فرو بريزد.
 
 اين اشک را منحصراً براي او خلق کرده ام تا هرگاه نياز داشته باشد،
 بتواند از آن استفاده کند.
 
زيبايي يک زن در لباسش، موها يا اندامش نيست.
 
 زيبايي زن را  بايد در چشمانش جست و جو کرد
 
زيرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 16:5  توسط محدثه  | 

بخند...

امان از این دل تنگی که راحت میتواند امان هر کسی راببرد, امشب من مانده ام و یک دنیا دل تنگی و دیوانگی, من مانده ام و این تصور که عبور ثانیه ها چقدر ناچیز است و دیواره بغض من چه نازک؟

کجاست جاده ای که مرا به تو برساند؟کجاشت آن شبگرد شوریده ای که صدای محزونش مرهمم باشد؟کجاست دفتر خاطراتم که غمها را بر دوشش نهم؟!

سالها به امید خط پایان بر خط استوایی تنهایی ام دویدم به انتهای هستی ام رسیده ام ولی به انتهایی آن هرگز...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 14:39  توسط محدثه  | 

سخنانی از دکتر علی شریعتی

                               گلچيني از سخنانی ارزنده و آموزنده از استاد دکتر علی شریعتی

           گلچين موضوعي سخنان بينظير دكتر علي شريعتي در مورد مسئلي مانند: انسان - زن - خواستن و ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:0  توسط محدثه  | 

خدا نزدیک است.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

اگربی پناه شدی.اگردلت گرفت

وشکست.اگرتنهاماندی.اگراشک هایت

سرازیرشد

و اگر......

آن وقت است که خداعاشقت

شده .اگر دستت را نگرفت و باز هم

احساس تنهایی کردی آن لحظه است که داری

به خوشبختی نزدیک می شوی .ولی

حیف که خودت خبر نداری

خدابه تو

نزدیک است

نزدیکتراز رگ گردن به تو...

 

     تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 16:13  توسط محدثه  | 

فکر های کودکانه...


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

کوچیک تر که بودم فکرمیکردم بارون اشک

خداست!!!!!!!!!!!!!!ولی مگه خدا هم گریه میکنه؟

چرا باید دل خدا بگیره؟دوست داشتم زیر بارون قدم

بزنم تا بوی خدا رو حس کنم،اشک خدارو تو یه

کاسه جمع کنم تا هروقت دلم گرفت کمی بنوشم

تا پاک و آسمانی شوم.آسمان که خاکستری

میشد دل منم ابری می شد حس میکردم که آدما

دل خدارو شکستند و یا از یاد خدا غافل شدند.

همه میگفتند:"باران رحمت خداست"ولی حس

کودکانه من می گفت:.........خدا دلش گرفته و

از دست آدم بدا داره گریه میکنه!!


ای خدا جون یعنی زمانی که بارون میباره دل تو هم از دست ما آدمای بد گرفته و گریه میکنی؟

پس اگر تو هم دلت میگیره وگریه میکنی؟پس ما کجا بریم ودرودلمونو با کی در میون بذاریم ؟ 


        تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 16:6  توسط محدثه  | 

خدا...

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 

روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.

خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه
باشد.شما را خواهم داد .

سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است
.

و هر که آمد چيزي خواست
.

يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي
دويدن.

يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز
.

يکي دريا را
انتخاب کرد و يکي آسمان را.

در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت
:

خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم
.

نه چشماني تيز ونه جثه
اي بزرگ نه بال و نه پايي ونه آسمان ونه دريا .....

تنها کمي از خودت.تنها
کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد.

نام او کرم شب تاب شد.خدا
گفت:

آن که نوري با خود دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد
.

تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي
!

و رو به
ديگران گفت:

کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست
.

زيرا
که از خدا جز خدا نبايد خواست.

 

    تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 16:3  توسط محدثه  | 

دلتنگتم...


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری سوم www.pichak.net كليك كنيد

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

من اگر اشک به دادم نرسد مي شکنم

اگر از ياد تو يادي نکنم مي شکنم

بر لب کلبه ي محصور وجود

         من اگر در اين خلوت خاموش سکوت

    اگر از ياد تو يادي نکنم، مي شکنم

اگر از هجر تو آهي نکشم تک و تنها،

                   به خدا مي شکنم،

                                مي شکنم...

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 16:1  توسط محدثه  | 

شادمانه جستجو کن...

شادمانه جستجو کن...

 

 مردی برای مشاوره نزد دانشمندی رفت. به او گفت عاجزانه دنبال کار می گردم و پیدا نمی کنم یا اگر دست به کاری میزنم موفقیت آمیز نیست.

برین تو ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 16:44  توسط محدثه  | 

مثل مداد باش!

مثل مداد باش...!

 

 

پسرک از پدر بزرگش پرسید :- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟پدربزرگ پاسخ داد :درباره تو پسرم،

...

بقیه داستان در ادامه مطلب ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 16:39  توسط محدثه  | 

عبرت از گذشته

امام علی:

اگر از آنچه گذشته است عبرت بگیری،آنچه باقی مانده است را در نگاه خواهی داشت.

شرح:اگر انسانها از خطاهای گذشته عبرت بگیرند نیاز به تجربه دوباره تاریخ ندارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 16:31  توسط محدثه  | 

لبخند زیبای خدا

لبخند زيباي خدا ( حکایت)

 

 

زني با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد كه نسبتا شلوغ بود و با فروتني از صاحب مغازه خواست ...

برای خوندن حکایت برین تو ادامه مطلب...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 16:29  توسط محدثه  | 

حکایت پاره آجر

 

 روزی مردی ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدی می گذشت... ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 16:17  توسط محدثه  | 

یه شعرم از مهدی اخوان ثالث براتون میذارم که خیلی قشنگه...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ، سرها در گریبان است.
كسی سربرنیارد كرد پاسخ گفتن ودیداریاران را.
نگه جز پیش پا را دید نتواند،
كه ره تاریك ولغزان است.
وگر دست محبت سوی كس یازی،
به اكراه آورد دست از بغل بیرون؛
كه سرما سخت سوزان است.
نفس كز گرمگاه سینه می آید برون،ابری شود تاریك.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس كاینست، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك؟
مسیحای جوانمرد من ای پیر پیرهن چركین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است....آی.....
دمت گرم وسرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
منم من میهمان هر شبت، لولی وَش مغموم.
منم من سنگ تیپا خورده ی رنجور.
منم دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم.
بیا بگشای در، بگشای دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال وماهت پشت در چون موج میلرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما ودندان ست.
من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را كنار جام بگذارم.
چه می گویی كه بیگه شد، سحرشد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان ست.
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،
به تابوتِ ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود،پنهان ست.
حریفا! رو چراغ باده را بیفروز، شب با روز یكسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها درگریبان، دستها پنهان؛
نفسها ابر، دلها خسته وغمگین،
درختان اسكلتهای بلور آجین،
زمین دلمرده، سقف آسمان كوتاه،
غبار آلوده مهر وماه،
زمستان ست.

"مهدی اخوان ثالث"

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 20:31  توسط محدثه  | 

حالا یه شعر از مولانا

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

 

آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی ، نی شکنم شکر برم

آمده ام چو عقل و جان کز همه دیده ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد ، من ز میان کمر برم

آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشاد تیر او ، وای اگر سپر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

مولانا


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 20:25  توسط محدثه  | 

شراب شعر چشمان تو


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 

«شراب شعر چشمان تو»

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!

همه اندیشه ام اندیشه ی فرداست،

وجودم از تمنای تو سرشار است،

زمان – در بستر شب- خواب و بیدار است،

هوا آرام، شب خاموش، راه آسمان ها باز...

خیالم چون کبوتر های وحشی می کند پرواز...

 

 

اگه بقیشو میخوای برو تو ادامه مطلب...

"از فریدون مشیریه"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 20:15  توسط محدثه  | 

عکس : شجاعت دیدنی یک دختـــــــــر

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 20:2  توسط محدثه  | 

آی زندگی...


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است، غم دل یا  سم

آنقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت

روز میلاد، همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 13:52  توسط محدثه  | 

...

روزی، پس از آنکه بر نیروی بادها، امواج، جزر و مد دریا و

جاذبه مسلط شدیم؛ نیروی عشق را متوجه خداوند خواهیم کرد.

 آن گاه برای دومین بار در تاریخ جهان، انسان آتش را کشف

خواهد کرد!  

                                          «تیلارد دوشاردن»

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 23:6  توسط محدثه  | 

پرنیان سرد

پرنیان سرد

 

بنشین، مرو، چه غم که شب از نیمه رفته ست؟

بگذار تا سپیده بخندد به روی ما

بنشین، ببین که دختر خورشید – صبحگاه –

حسرت می خورد ز روشنی آرزوی ما!       ......

 فریدون مشیری

 

بقیه اش توی ادامه ی مطلب...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 13:37  توسط محدثه  |